خرید بک لینک

سه شنبه 21 آذر سال 1396

ساعت 6:55 صبح

شنیدن خبر درگذشت پدربزرگ همسر محترم كه البته ساعت 2:30 دقیقه بامداد فوت شدن

ساعت 7:10 صبح

دایی مجید دایی حمید خاله و مادرشوهر و پدر شوهر و شوهر خاله همسرم حضور داشتن

گریه های سخت و سوزناك مادرشوهر و خاله و دایی های همسرم

دیدن پدر بزرگ برام یه حس خیلی خوبی داشت خیلی خوشحالم كه برای آخرین بار تونستم ببینمش چون همیشه حسرت این رو می خوردم كه چرا روز آخر نتونستم ببینمش . الان تنها چیزی كه از خدا می خوام اینكه بتونم به دیدن پسر عمه م كه الان تو كماست برم كه متاسفانه هنوز نتونستم برم و تنهایی ام برام مقدور نیست كه برم و همیشه ترس اینو دارم كه نتونم ببینمش ...

روزهای سختی بود چون هم مادرم بیمارستان بستری بودن هم مشغول مراسم های پدر بزرگ همسرم بودیم .

زندگی با همه سختیهاش می گذره ولی چه خوبه ما ادماها قبل از این كه كسی بمیره به فكرش باشیم نه اینكه تو اوج بیماری فقط بهشون برسیم و موقعی كه می میرن اشك بریزیم كه چرا خدا ازمون گرفتش چرا خدا تنهامون گذاشت دیگه فهمیدم اونی كه از بین ما رفته دیگه رفته نمی تونیم برش گردونیم ولی می تونیم پیش زنده هامون باشیم و نزاریم حسرتی به دلمون بمونه ... چون واقعا بعضی از بیماریها بخاطر كمبود محبت اولاده ...

برچسب: نویسنده: میلاد محمدپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:46

صفحه بندی