من كه دیگه نمی تونم 1 داشته باشم ...
دیگه حتی رویا بافی های خودمم كنار گذاشتم ...
نسبت به همه حس تنفر دارم ...
از آدمای دروغگو و پنهانكار بیزارم ...
دیگه موندم بین دوراهی موندن و رفتن ...
همیشه یه خستگی و بی حوصلگی روی دوشام سنگینی می كنه ... 
دیگه كسی رو 1 كه مشوقم باشه تا بتونم این اوضاع بی سرو سامون رو درست كنم ...
دیگه برای دوست داشتن آدما تردید دارم دیگه هیچ اعتمادی به كسی ندارم ...
ایكاش آدما مسئولیت پذیر باشن وقتی به چیزی تعهد دارن در قبالش محكم و مسئول باشن ...
ایكاش آدما یاد بگیرن وقتی قولی به كسی می دن بهش عمل كنن ...
ایكاش یاد بگیرن كه احترام گذاشتن ارزش گذاشتن به طرف مقابله ... ایكاش یاد بگیرن تحقیر نكنن ... از ادمای خونسرد بیزارم ...
خسته ام دلم یه .... واقعا نمی دونم ... نمی دونم !!!!!
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدپور