خرید بک لینک

امروز دلم بدجوری گرفته ... یه بغض گنده تو گلومه ... دوست دارم با یکی درد و دل کنم گریه کنم تا سبک بشم ... ولی کسی رو ندارم نزدیک ترین کسمم برام غریبه شده ... امروز زنگ زدم بهش تا باهاش صحبت کنم ولی نتونست گفت زنگ می زنه ولی تا الان زنگ نزده ...

نمی دونم چرا الان که دارم می نویسم یهو گریم گرفت ... بغضم ترکید ... چند روزیه که سرم بدجوری گیج می ره و حالت تهوع دارم ... دلم برای یه نفر خیلی تنگ شده نفیسه دوستم ... حیف که الان پیشم نیست وگرنه همیشه باهاش درد و دل می کردم و خودم و سبک می کردم ... احساس می کنم تو زندگی هیچی ام هیچی ... دیگه ارزشی برای کسی ندارم ... اعتماد به نفسم امده پایین ... با هر صدایی گریم می گیره ... با هر دستی که بهم می خوره بدنم از شدت ترسی می لرزه ... تو زندگیم کم آوردم ... شبا از ترس خوابم نمی بره ... صبحا ام با سردرد از خواب بیدار می شم ... نمی دونم چم شده ... دلم یه خواب راحت می خواد که دیگه هیچ وقت از این خواب بیدار نشم ... خدایا چرا امروز اینطوری شدم ...

برچسب: نویسنده: میلاد محمدپور تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی